سلام مامان گلم
خیلی ازت دورم که به دستات بوسه بزنم
مامان گلم از همین راه دور دوست دارم و دستتو می بوسم
مامان جون خیلی ممنون که اینجوری بارم آوردی، خوساخته و خدا ترس
خدا جون مادرمو برام نگه دار
مادر جون هدیه من دیروز دعا تو مسجد صاحب الزمان برات بود

به یاد مادر شهدا هم باشیم در روز میلاد مادرم
سلام
حالم اصلا خوب نیست هنوز به محیط خوابگاه عادت نکردم
دلم گرفته از همه چیز و همه کس
کمتر به تماسایه خونه جواب می دم
حوصله دوستامو ندارم
بیشتر می خوابم
دوس دارم بنویسم
برا همین اومدم سایت
امروز تو خیابون راه می رفتم از اینکه هی چادرمو درست می کردم خسته شده بودم از راه رفتن از اینکه تاکسی بگیرم از آدرس دادن به راننده ها
اح چه حال بدی دارم
محیط دانشگاه زیاد به درد نمی خوره خوبه زمینه گناه ندارم وگه نه بدبخت شده بودم
اینجا هیچستانیست که انگار فط من یه هدف دارم بفیه چن تا هدف دارن (ظاهراً جا موندم) برا همینه که زیاد مقبول نیستم دیگه
بماند این
حالا بی معرفتا من وقت آپ کردن ندارم شما کجا هستید؟؟؟؟!!!!!!!!
اصلا دیگه حوصله شما رو هم ندارم
نمی دونم) ...
حالا شهدا که رو سر ما جا دارن اما اینجا جایه یه چیز خالیه اونم کم سن و سال ترین شهید دفاع مقدس که غریب گوشه گلزار شهدا افتاده، شهیدی که تازه پارسال مسؤلین فهمیدن کم سن و سال ترین شهیده کشوره... دست این مسؤلین درد نکنه با این شهید پروریشون با این اسلام و اعتقاد محوریشون خوب این شهید بزرگوارو سرلوحه کرن برا جوونایه دیگه...
آره اینجا تو شهر کوچیک من شهیدی هست با 12 سال سن که کم سن و سال ترین شهید هشت سال دفاع مقفدسه شهیدی که با اسن کمش دعوت امامو لبیک گفت آره اینجا شهید علی جرایه ای هست که با سن کمش حماسه کرد اما حماسه ای که هیچ کس ازش خبر نداره شهیدی که با قلب کوچیکش مثه یه مرد بزرگ ایستاد و یه شب تویه سنگرش پرستو شد و پرید...
می خوام بگم علی جان تو هم مثه صاحب اسمت هنوز مظلومی اون زمان که صدام تو رو کشت و حرفی نبود دشمن بود و دفاع و ایثار اما الان ما تو رو میکشیم اونم تو قلبمون تو یادمون و میزاریم هنوز کوچکترین علی جبهه ها مثه صاحب اسمش غریب بمونه...
کاش علی یه بچه دهاتی نبود کاش اونم پایتخت نشین بود کاش علی از یه خانواده تحصیل کرده بود و ای کاش... اما نه شاید اون زمان علی دیگه برا لااقل من اسطوره نمی شد علی جان همچنان علی باش من و تمام دوستان شهدا علی جرایه را همین طوری دوس داریم ساده و عشایر و نجیب و پاک ترجیح می دهیم و دوسش داریم...
ان شاء الله هفته آینده یه عکس از مزار پاکش براتون میزارم شاید یکی صدایه منو شنید و علی از مظلومیت دراومد (الهی آمین)
ســــــــــــــــــــــــــلام دوستایه گلم
چند وقتی میشد دنبال متن برا پست جدیدم میگشتم اما نمی دونستم از چی و کی بنویسم...
الان سرکارم حدودا دویست 500 متر بالاتر از خونه پدری شهید داریوش رضایی نژاد... آره من با شهید همشهری هستم (اینو سعادت خودم میدونم) از شهید زیاد نمیدونم اما یه چند ترمی با خواهرش هم کلاس بودم (دوران دانشجویی)
هر موقع میرم امامزداه که برا پدرم فاتحه بخونم باید اول از کنار قبر شهید رد بشم چشمم که به قبر ایشون میخوره یه غم بزرگ رو دلم میشینه نمی دونم اون لحظه به چی فکر میکنم که این همه پکر میشم... شاید مادر داغدارشونو میبینم ... شایدم به دختر 4 یا 5 سالشون فکر میکنم... شایدم به این فکر میکنم که همشهریم که این همه به هم وصلیم شهید شدنو و من هنوز تو منجلاب دنیا دست و پا میزنم بخدا خودمم نمی دونم...
شهر ما مثه رضایی نژاد زیاد داره هنوز هستن کسایی که بخان بلا گردن امت اسلام بشن و هنوز تو هر خونه ای دست کم یه مهندس یا دکتر داریم (تو منطقه رتبه اول رو داریم) اما اینو دشمنایه آقا بدونن با اینکه جایه شهید تو قلب همشهریاش خالیه اما تو عرصه علم و دانش همیشه جاشون سبزه
در قعر دل بركـــــه ي خوش تصويري
ميرفت دلــــــم با نخ ماهيگيري
ميرفت كه هـــــــم راز شود با دريا
ميرفت هــــــــــم آواز شود با دريا
افسوس كه در رفتن و ماندن ماندم
با بغض سرود دل خود را خواندم
افسوس كه شمشير زدم نخ ها را
با گريه سرودم سخن دريا را
ديگر به كجا كوچ كنم ياري نيست
بهتر ز غمت هيچ وفاداري نيست...
از هشت صبح که از خواب بیدار شدیم تا یه ربع به دوازده مشغول پختن غذا بودیم اولین باری بود که مهمون ما میشدن باید سنگ تموم می زاشتیم حسابی خونه رو تر تمیز کرده بودیم من و مامان و داداشی غذا ها رو به بهترین نحو چیده بودیم هم تعدادشون زیاد بود هم ویژه بودن باید همه چی مفصل می بود...
ساعت گه به یه ربع به دوازده رسید منو مامان چادر سرمون کردیم رفتیم خونه عمه ام دو کوچه اونور تر... آخه تو خونه ما رسم نیست وقتی تموم مهمونا مرد باشن زن تو خونه بمونه...
داداش بزرگه میره و ساعت 12 مهمونا رو میاره خونه مون گفت اولش نماز جماعت خوندیم بعد رفتیم سر سفره بماند که پسر عموم همه رو از خنده کشده بود با اون زبون شوخش که فقط تو جمع مردونه باز میشه...
داداش گفت رفتم تو حیاط وضو بگیرم چشم به کفشایه روحانی هیئت افتاد خیلی ساده و رنگ و رو رفته یه لحطه مکث کردمو از خودم خجالت کشیدم که ما کجا و این کجا...
حالا مهمونایه ما کی بودن: ما یه هیئت داریم که اکثرا بچه هایه ... توش عضون از اون خالصاش از اونایه که بوی ناب انسانیت میدن... روحانی امسال هیئت یه آقای بودن به اسم حاج آقایه عرفان که خیلی با سواد و از اون تراز بالاهاش بودن که صرفا برای رضای خدا به شهرستان مرزی ما اومده بودن با کلی تالیفات و شاگرد و سواد و... روز سوم محرم مسولیت ناهار گروه با ما بود (منظورم مداح و روحانی و بقیه است) ...
اینو هم بگم که ایشون میتونستن با پولاو درآمدشون خیلی بهتر بپوشن و بخورن اما پولاشون رو برای... خرج میکردن
حاج آقایه عرفان روحانی نبود یه انسان بود یکی که بویه بندگی میداد و من فقط ازون تجملات و اون کفشایه حسرت برام مونده، حسرت دنیا، حسرت مادی گرا بودنم ...
حاج آقا عرفان یادت همراه با تمام ویژگی های ناب بندگی باد... ان شاء الله آقا امام حسین خودشون نگاه ویژه بهتون داشته باشن که حتی با کفشاتون درس میدید...
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه ی کرب و بلایت
همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه ی آینه هایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل
می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت
از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت
این شعر وصف دل من تو شب جمعه است، تمام هفته منتظر و شب جمعه که میشه یادم میره از خدا چی خواستم فقط اللهم کن لولیک الحجته بن الحسن...
ای خدا جون دوست دارم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر بربایی؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سری است خدایی
تو مپندار که سعدی ز کمندت بگریزد
چو بدانست که در بند تو خوش تر ز رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصّه در ایام اتابک دو هوایی
خوش به حال کرمانشاهیا...
آقا جون خزان ما رو هم بهار کن...




